تبليغاتX
سكوت پاييزي - جشن ازدواج...


سكوت پاييزي

آری ؛ سکوت ام من در میان هیاهوی بادهای پاییزی...

ديروز 87/9/10 بود.هفته اي پيش همسايه ي مان،كارت عروسي دخترش را برايمان آورد كه خانوادگي به جشن ازدواج اش واقع در سالن خليج فارس (در تهران پارس)دعوت شده بوديم.من هم كه از خدا خواسته ، خواستار رفتن به اين جشن بودم..بالاخره ديروز كه يكشنبه بود من از مدرسه اومدم،كمي استراحت كردم سپس يه دوش گرفتم و بعد آماده رفتن به آرايشگاه شديم....ساعت حدود 6/30 با ددي تماس گرفتيم تا بدنبالمان بيايد و با هم به خانه برگرديم..پس از سي دقيقه حدوددا همگي آماده و كاملا خوش تيپ كرده بوديم .سپس سوار ماشين شديم و گازيديم تا مقصد...به سالن كه رسيديم، ماشين رو درجاي مناسبي پاركيديم و وارد شديم كه در ورودي سالن برادر عروس و يك پسر ديگه ايستاده بودند كه راهنمايي كرده و خوش آمد ميگفتند.(.معلوم بود كه برادر عروس خيلي شاد و خرم بود من كه از چهره و تيپ اش فهميدم!!!!)...

خلاصه وارد كه شديم آنقدر صداي بزن و بكوب و اركستر زياد بود كه صدا به صدا نميرسيد..بعد به ميزي كه همسايگان در آن جمع بودند پيوستيم...پس ار كمي گپ زدن(درحاليكه براي گفتگو بايد فرياد ميزديم تا ديگري متوجه حرفمان شود!!!)،شام را با تمامي مخلفاتش آوردند...عروس و داماد هم كه از اول تا آخر مجلس وسط بودند و با هم ميرقصيدند.من كه تا بحال عروس و داماد به اين شيطوني نديده بودم!!!عروس هم خيلي قشنگ شده بود.توازن ميان مدل موها و تاج و تور سرش در زيبايي اش تاثير محسوسي داشت...حالا بگذريم از لباس اش كه زيبا و خوش دوخت و البته خيلي...بود...

خلاصه بعد از همه ي اينها نوبت به رفتن رسيد.هرچند كه ميدونستيم بعد از سالن ، در خانه ي مادر داماد(طبق رسم هميشگي)تا صبح بزن و بكوب است ولي چه كنيم كه ما از همسايگان بوديم و رفتن به چنين جايي براي خويشاوندان نزديك است نه ما...

به بيرون كه رفتيم همه آقايان در راهروي سالن منتظر خروج خانوم ها بودند.كه در اون ميان ددي و يكي از همسايگان رو ديديم كه كنار ماشينهايمان ايستاده بودند و شباهت زيادي به موش آب كشيده پيدا كرده بودند..(چون بارون خيلي شديدي مي آمد)و برخي به شوخي مي گفتند :"حتما عروس و داماد خيلي ته ديگ مي خوردند كه شب عروسيشان بارون گرفت".البته قبل از خروج مان؛از عروس و داماد و برخي هاكه ميشناخيمشان خداحافظي كرده و آرزوي خوشبختي برايشان كرديم..بعد از خروج هم وارد ماشين شده و به خانه برگشتيم...در حاليكه من بايد براي فردايش درس ميخواندم و نخوانده بودم، از فرط خستگي و خواب آلودگي گرفتم خوابيدم...

امروز هم كه مامي با چندتا از همسايه ها بهمراه هم به مجلس پايتختي واقع در خانه مادر داماد شركت كردند....

اين هم خاطره اي از يك شب خوش و به ياد ماندني...

نوشته شده در یازدهم آذر 1387ساعت 22:28 توسط شیما| |


Design By : Night Skin