تبليغاتX
سكوت پاييزي


سكوت پاييزي

آری ؛ سکوت ام من در میان هیاهوی بادهای پاییزی...

چه احساس بدی ه !

چقدر بد ه که وقتی از صندلی ات بلند بشی و ببینی موهای بلند و نازنینت ریخته روی زمین...!!!

در حالیکه فقط میخواستی جلوی موهات کوتاه شه!!!  وای در حال دیوونه شدنم............
نوشته شده در نوزدهم مهر 1388ساعت 10:56 توسط شیما| |

سلام...سلام بر همه زیابیی ها...درود بر انرژیی که بر ما حاکم است.انرژی مثبت خوبی ها و نیکی ها.انرژی یا قانون جذب...

مدتی بود به وبلاگم سر نزده بودم و لی حالا میخوام دو کلام حرف دلمو بزنم. نمیخوام از بدیها ی دنیا حرف بزنم ...

داشتم باخودم فکر میکردم چی میشد اگه همه مون فقط به خوبیها نگاه میکردیم..با یک دید پاک، با یک ذهن پاک ، همه زشتیها هم پاک میشد...البته باید از خودمون اول شروع کنیم و بعد ، از دیگران این توقع را داشته باشیم.اینطور نیست؟!

من خودم این  رو تجربه کردم.بله ...همین که اگه از اول صبح با دید مثبت به همه چیز و همه کس نگاه کنی،اون روز یکی از بهترین روزهایت خواهد شد...!!!در درستی این رابطه هیچ شکی ندارم...

من خودم هرروز از یک میدان تقریبا کوچک اما زیبا و خیلی سرسبز رد میشدم و هربار -توی دلم- به درختها،گلهای خوشرنگ،فواره آب ،گنجشکها و ...سلام میکرم و لبخند میزدم به اونها، به زندگی...و احساس زیبایی به من میگفت آنها نیز درحال لبخند به تو اند!!آری،آن لحظه بود که همان میدان،خیلی سبزتر و قشنگ تر بنظر میامد.و بعد در طول روز هیچ مشکلی برایم پیش نمیومد یا اگه هم پیش میومد خیلی راحت میتونستم حل اش کنم و از پس اش برآم.

و ان موقع بود که به این ضرب المثل ایمان پیداکردم:

"بخند تا دنیا بهت بخنده"

...........هرچند که شاید خیلی از ما باید زودتر از اینها به اصلاح ذهن مون اقدام میکردیم، اما هنوز برای شروع ، دیر نشده!

                     بیایید با هم شروع کنیم.از همین امروز!

                                                             یادت نره:فردا دیره!!!

نوشته شده در بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 16:58 توسط شیما| |

 

_"به کجا چنین شتابان؟"

گون از نسیم پرسید

_"دل من گرفته ز اینجا،

         هوس سفر نداری

ز غبار این بیابان؟"

_"همه آرزویم،اما

     چه کنم که بسته پایم..."

_"به کجا چنین شتابان؟"

_"به هر آن کجا که باشد،به جز این سرا،سرایم"

_"سفرت بخیر اما تو و دوستی،خدارا

چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی،

به شکوفه ها، به باران

برسان سلام ما را...".

نوشته شده در بیستم اردیبهشت 1388ساعت 17:47 توسط شیما| |

نميدوني ...
چه حرفهايي که نشنيدم !
چه خوابهايي که نديدم !
چه دردهايي که نکشيدم !
...
ديدي آخرش چي شد ؟
هي دويدم و دويدم
ولي افسوس !
به تو هرگز نرسيدم
از گل و شعر و ستاره
مي رسم به تو دوباره
نيستي اما يادت اينجاست
وقت گل کردن روياست
نوشته شده در سی و یکم فروردین 1388ساعت 23:3 توسط شیما| |


Design By : Night Skin