سكوت پاييزي
آری ؛ سکوت ام من در میان هیاهوی بادهای پاییزی...
واسه اینکه وقتی سوار اتوبوس میشند اگه صندلی ها هم خالی باشه میرند ته اتوبوس، تو ترافیک، چله تابستون، 1 ساعت سرپا وای میایستند، شاید بند کیفه دختره گیر کنه بهشون.. ديروز 87/9/10 بود.هفته اي پيش همسايه ي مان،كارت عروسي دخترش را برايمان آورد كه خانوادگي به جشن ازدواج اش واقع در سالن خليج فارس (در تهران پارس)دعوت شده بوديم.من هم كه از خدا خواسته ، خواستار رفتن به اين جشن بودم. خلاصه وارد كه شديم آنقدر صداي بزن و بكوب و اركستر زياد بود كه صدا به صدا نميرسيد..بعد به ميزي كه همسايگان در آن جمع بودند پيوستيم...پس ار كمي گپ زدن(درحاليكه براي گفتگو بايد فرياد ميزديم تا ديگري متوجه حرفمان شود!!!)،شام را با تمامي مخلفاتش آوردند...عروس و داماد هم كه از اول تا آخر مجلس وسط بودند و با هم ميرقصيدند.من كه تا بحال عروس و داماد به اين شيطوني نديده بودم!!! خلاصه بعد از همه ي اينها نوبت به رفتن رسيد.هرچند كه ميدونستيم بعد از سالن ، در خانه ي مادر داماد(طبق رسم هميشگي)تا صبح بزن و بكوب است ولي چه كنيم كه ما از همسايگان بوديم و رفتن به چنين جايي براي خويشاوندان نزديك است نه ما... به بيرون كه رفتيم همه آقايان در راهروي سالن منتظر خروج خانوم ها بودند.كه در اون ميان ددي و يكي از همسايگان رو ديديم كه كنار ماشينهايمان ايستاده بودند و شباهت زيادي به موش آب كشيده پيدا كرده بودند.. امروز هم كه مامي با چندتا از همسايه ها بهمراه هم به مجلس پايتختي واقع در خانه مادر داماد شركت كردند.... اين هم خاطره اي از يك شب خوش و به ياد ماندني...
واسه اینکه وقتی تو خیابون راه میرند، کافیه فقط یه دختری از کنارشون رد شه، گردن نیست لامسب( معذرت، آخه آدم عصبی میشه دیگه)، مثل جغد 180 درجه گردنه می چرخه..
واسه اینکه وقتی یه ماشین گیرشون میاد، پا میشند میرند یه جایی مثله جردن، اونجا صد بار یه خیابون رو بالا و پایین میرند، 100 بار بوغ میزنندو 200 بار ترمز، بعدشم میزنی به یه پیر زنه، اون موقع هستش که آخر روز میشه.اون لحظه آدم آرزو می کنه که بره خودش رو دار بزنه.)
واسه اینکه وقتی میرند کوه، پشت دختره میرند بالا از کوه، بعدش کم میارند و رنگش سرخ میشه و تازه می فهمه که دختره کوهنورد بوده!!
واسه اینکه وقتی حس غرورش گل میکنه میبینه دختره داره با یه پسره دیگه دعوا می کنه میره جلو، با پسره دعوا میکنه، بعدش که خوب کتکه رو خورده می فهمه که یارو داداشش بوده
واسه اینکه وقتی یه دختر کنار پسره میشینه تو تاکسی، و پسره می خواد استفاده ی معنوی ببره، 10 برار مسیرش رو میره تا با دختره باشه، وقتی که دختره پیاده میشه، میره تو رویا، اون وقته که می فهمه به جای میدون ولیعصر، رسیده به تجریش. و وقتی که بر می گرده با تاکسی، می فهمه که تمام پولش رو داده به تاکسی قبلیه، و اونجا یکم مشتمال میبینه از راننده تاکسیه و بعدش فحشه که به خودش میده...
.بالاخره ديروز كه يكشنبه بود من از مدرسه اومدم،كمي استراحت كردم سپس يه دوش گرفتم و بعد آماده رفتن به آرايشگاه شديم....ساعت حدود 6/30 با ددي تماس گرفتيم تا بدنبالمان بيايد و با هم به خانه برگرديم..پس از سي دقيقه حدوددا همگي آماده و كاملا خوش تيپ كرده بوديم
.سپس سوار ماشين شديم و گازيديم تا مقصد...به سالن كه رسيديم، ماشين رو درجاي مناسبي پاركيديم و وارد شديم كه در ورودي سالن برادر عروس و يك پسر ديگه ايستاده بودند كه راهنمايي كرده و خوش آمد ميگفتند.(.معلوم بود كه برادر عروس خيلي شاد و خرم بود من كه از چهره و تيپ اش فهميدم!!!!)...![]()
![]()
![]()
عروس هم خيلي قشنگ شده بود.توازن ميان مدل موها و تاج و تور سرش در زيبايي اش تاثير محسوسي داشت...حالا بگذريم از لباس اش كه زيبا و خوش دوخت و البته خيلي...بود...![]()
![]()
![]()
(چون بارون خيلي شديدي مي آمد)و برخي به شوخي مي گفتند :"حتما عروس و داماد خيلي ته ديگ مي خوردند كه شب عروسيشان بارون گرفت".البته قبل از خروج مان؛از عروس و داماد و برخي هاكه ميشناخيمشان خداحافظي كرده و آرزوي خوشبختي برايشان كرديم..بعد از خروج هم وارد ماشين شده و به خانه برگشتيم...در حاليكه من بايد براي فردايش درس ميخواندم و نخوانده بودم، از فرط خستگي و خواب آلودگي گرفتم خوابيدم...![]()
| Design By : Night Skin |


