تبليغاتX
سكوت پاييزي


سكوت پاييزي

آری ؛ سکوت ام من در میان هیاهوی بادهای پاییزی...

پنج شنبه شب تصميم گرفتيم بهمراه خانواده براي شام به پاركي جايي برويم.آماده شديم و براه افتاديم.در راه درحال تصميم گيري بوديم كه به كجا و كدام پارك برويم كه بالاخره تصميم نهايي،اول پيتزا و بعد پارك ملت شد!خلاصه راه را ادامه داديم كه ديديم بالاي خيابان وليعصر را بستند و مجبور شديم از راههاي ديگري برويم..تااز اتوبان ها سر در آورديم..اتوبانهاي عريضي كه در تاريكي اول شب گنجانده شده بودند و هر يك به ديگري ختم ميشدند و تنها تيرچراغ برقهاي اطراف بزرگراهها و برجهاي بلند در سكوت ميرقصيدند!!هر، از گاهي به تابلوهاي راهنما نگاهي مي انداختم و پس از آنكه مي ديدم چند دقيقه يكبار ، نام يكي از اتوبانها از روي تابلو ها محو ميشود،مي فهميدم كه سرعت ماشين بيش از آن است كه متوجه عقربه اي كه روي 120 صعودي بود شوم..گاهي هم در صحبتها و شوخي ها شركت ميكردم و گاهي هم درحاليكه گوشهايم متوجه آهنگ ملايم داخل پخش بود، ديدگانم بر روي ماه تمام رخ شهرم خيره ميشد و مي ايستاد...

خلاصه آنقدر گرم شوخي و صحبت بوديم كه يك لحظه همه مان با ديدن مكان كاملا متفاوتي با آنچه تصميمش را گرفته بوديم، خنده مان گرفت و با خنده گفتيم:"نگفتيم ف ، ولي اومديم فرحزاد"!!!!

خلاصه از اينكه به اين مكان خيلي خوب سنتي اومده بوديم خوشحال و خرسند شديم.چون هم برنامه اي چيده بوديم كه يك شب تابستان را بايد به فرحزاد برويم و هم خاطره خوشي از آن داشتيم...ماشين را در جاي مناسبي پارك كرديم و پياده بسمت خيابان با صفايش براه افتاديم.آلوچه و لواشك و هزارجور هله هوله ي خوشگل و خوشمزه، گردو تازه كاغذي ،قليان هاي رنگارنگ،بوي كباب و...نشان از صفاي آنجا بود.پس از گشتي به يكي از آن باغ هايش رفتيم و سفارش شام داديم...پس از صرف شام هم گپي زديم و كم كم براه افتاديم.واقعا اينجاست كه مي توان اكسيژن را در تهران تنفس كرد!!!خلاصه باز هم اتوبانها را البته اينبار ساعت حدود12نيمه شب طي كرديم كه من و ددي هوس بستني سنتي كرديم( كه بقول خواهرم، پدر و دختر مثل هم شكمو اند..)كه به تبعيت ما، مامي و خواهرم هم قبول كردند..خلاصه ساعت 1:30-1 بسمت خانه برگشتيم...جاي هركس كه نبود خالي...چون خيلي خوش گذشت و شب به ياد ماندني اي بود!!!

نوشته شده در بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 15:3 توسط شیما| |

سلام.سلامي به گرمي اين روزهاي گرم و به شلوغي اين سر بنده ي حقير!!!ضمن اينكه بايد از شما عزيزان پوزش بخواهم بدليل اينكه مدتي بود چيزي دروبلاگم نمي نوشتم.شايد آنقدر سر م شلوغ بوده كه وقتي برايم پيش نمي آمده.البته در اين مدت اتفاقاتي هم افتاده كه من نتونستم بنويسم!!!

خب شايد بهتره از ديشب شروع كنم كه به مراسم حنابندان يكي از بستگان رفتيم...جاي هركس كه نبود خالي..چون خيلي مراسم خوب و شادابي بود و خيلي خوش گذشت( بزن و بكوب و رقص و آواز و...)كه تا ..:3 بعد از نصفه شب بطول انجاميد و بعد راه برگشت بخانه را از سر گرفتيم...خلاصه اين up رو گذاشتم تا دليل موجهي براي تاخير ها و غيبتها يم باشه چون هفته اي كه در پيش رو دارم خيلي هفته ي پر مشغله اي خواهد بود...

نوشته شده در هجدهم مرداد 1387ساعت 23:54 توسط شیما| |

سلام.اين روزها تازه دارم طعم تابستون رو مي چشم...تازه يه كم اوقات فراغت پيدا كردم...اوقاتي كه براي خودم و شاديها م باشه.!!!ديروز به همراه خواهرم - كه مثل خودم براي همه چيز پايه است - به كافي شاپ اي قدم رنجه فرموديم...اونجا نشستيم و من سفارش Sun shine دادم و خواهرم هم سفارش Milk shake ...كمي هم بوديم و يك دل سير براي هم حرف زديم و از خاطراتمون گفتيم و بعد براه افتاديم...سر راه به پاساژي كه نزديكي خانه مان هست رفتيم و من كمي هم براي خودم خريد كردم...

تا رسيديم ، برق ها هم رفت و ما مونديم و تاريكي ها...

خلاصه با وجود بي برقي ما از شاد موندم كم نياورديم و باز هم اهنگ گذاشتيم و...!!!

اين هم از خاطره كوتاه ديروزم...

                  

نوشته شده در هشتم مرداد 1387ساعت 12:10 توسط شیما| |

پس يادت باشه هميشه به يادت هستم
نوشته شده در ششم مرداد 1387ساعت 20:37 توسط شیما| |

اينجانب در طول سال تحصيلي براي تابستونم خيلي برنامه ريزي انجام داده بودم و يكي از اين برنامه ها شروع خواندن كتاب غزليات حافظ بود...ديشب شروع كردم و حس بسيار زيبايي در وجودم احساس كردم كه هيچ گاه به آن دست نيافته بودم...حسي كه در هر حافظ خوان اي بوجود مياد...شعرهايش آنقدر عاشقانه است كه حتي دل سنگ را هم عاشق و شيفته مي كند..هرچند كه من مدتي پيش از يك حافظ شناس شنيده بودم كه عشق حافظ ، آن عشقي كه ما تصورش را ميكنيم نيست ؛ بلكه آن عشقي است كه خدا معشوق اش هست...

در هر صورت ، شعر هايش واقعا بي نظير و يگانه است..

و حالا هم غزلي از آن حضرت والامقام را زيبايي دهنده وبلاگم قرار ميدهم تا شما هم از سخن شيرين و كلام نغزش بهره مند شويد:

 

در نمازم خم ابروي تو با ياد آمد

حالتي رفت كه محراب به فرياد آمد

ازمن اكنون طمع صبرودل وهوش مدار

كان تحمل كه تو ديدي همه بر باد آمد

باده صافي شد ومرغان چمن مست شدند

موسم عاشقي و كار به بنياد آمد

بوي بهبود ز اوضاع جهان مي شنوم

شادي آور گل و باد صبا شاد امد

از عروس هنر از بخت شكايت منما

مجلس حسن بياراي كه داماد آمد

دلفريبان نباتي همه زيور بستند

دلبر ماست كه با حسن خداداد آمد

زير بارند كه درختان تعلق دارند

اي خوشا سرو كه از بار غم آزاد آمد

مطرب؛از گفته حافظ غزلي نغز بخوان

تا بگويم كه ز عهد طربم ياد آمد....

                                               

نوشته شده در یکم مرداد 1387ساعت 20:39 توسط شیما| |


Design By : Night Skin