تبليغاتX
سكوت پاييزي


سكوت پاييزي

آری ؛ سکوت ام من در میان هیاهوی بادهای پاییزی...

اين شعر سروده خودم هست.البته از نوع شعر نيمايي(نو)هست.اميدوارم خوشتون بياد.

***

دلگيرم من از درياي حريص

دلسردم من از سردي عشق

آشفته ام من بيش از طوفان

شيدايم من از چشمك ستاره

بي نورم من،از كمرنگي نور آفتاب

همه چيز دلسردند

چون من و تو

چون عشق به دام فتاده ي من و تو

همه چيز دلگير است

چون رستاخيز و روز آدينه

سرد شده ايم ما

نيستيم گرم چون روزهاي

آغازين گرماي عشق

كه سرتاسر وجودمان

فقط و فقط بود عشق

اما چه شد؛افسوس چه شد؟!

زمستاني آمد و گرما را

برد براي عشق خود ، بهار...

و ما چون ساحلي غم زده

در پي آب درياييم،

و.......

آهاي عشاق كجاييد؟!

شهرتان ويران است

شهر عشق نابود است

حتي از ياد رفته است

لا اقل،كسانيكه به شهرتان آمدند

را استقبالشان كنيد

با آغوش گرمتان،عشقشان را گرمتر كنيد

آري؛عاشق و معشوق كم است

پيش گفتم:شهر عشق ويران شده است

و عشاق نيز چون من و تو ويران اند... ***

نوشته شده در هشتم خرداد 1387ساعت 15:14 توسط شیما| |

الان خيلي خوشحالم.چون امتحانم رو خيلي بهتر از اوني كه فكر مي كردم ، دادم.در پوست خودم نمي گنجم.دوست داشتم براي اينكه ابن همه انرژي رو تخليه كنم،يه كار فوق العاده مي كردم. كاشكي الان يه آهنگ جاز داشتم و باهاش فقط مي پريدم بالا و پايين و DANCING ميكردم.....

ولي حيف كه نميشه..يعني توي اين مملكت هر نوع شادي سركوب ميشه و هركسي كه شاد باشه به اعتقاد بعضي ها يه كافر پنداشته ميشه..نمي دونم چرا اينگونه افكار ، ذهن مردم بيچاره ما را مشوش كرده و چه گروهي اين چنين افكار را در ذهن مردم گنجانده اند....چه گروهي و چه افرادي ، سر مردم را با همين عزاداري ها و تو سر و كله زدن ها، گرم كرده اند تا ...نمي دونم چرا تا حرف از اسلام مي آد همه فكر ميكنن يه دين خشكه كه جز دولا راست شدن چيز ديگه نداره ، و فكر ميكنن هر كسي حجابش كامل تر باشه مسلمون تره...اما فارغ از اينكه مسلموني به اين چيزا نيست به اينه كه دروغ نگيم ،دو به هم زني نكنيم، پامونو بيش از حد خودمون درازتر نكنيم ،تهمت نزنيم و...ايناست كه يك مسلمان بايد داشته باشه نه حجاب و... .خيلي از اونايي كه اين حجاب ها رو مثلا رعايت مي كنن، دروغ ميگن ،و...ولي اسمشون هم آدم خوب و مومن در رفته...

اصلا ول كن...ببين بحث خوشحالي به چه چيزايي كه كشيده نشد....!!!ولي خوب بود همه مون آدم هاي راستگو و يكرو و يكرنگي بوديم و اگه هم نيستيم بكوشيم كه باشيم...البته شايان ذكر است كه اينجانب به همه (خدانكرده) خطاب نكردم...

نوشته شده در هشتم خرداد 1387ساعت 12:11 توسط شیما| |

نوشته شده در دوم خرداد 1387ساعت 11:23 توسط شیما| |

امروز 1/3/87 است و من در حال درس خواندن و آماده شدن براي امتحان كشوري فردا هستم.حالا بگذريم.نميخواهم از چيزاي خسته كننده ي درسي بگم.مي خواهم به روز دوشنبه برگردم.روزي كه خودم و خانواده ام به خودم افتخار كردم و بسيار روز خوب و به ياد ماندني اي بود:هفته ي پيش يك كارت دعوت از جانب اداره آموزش و پرورش منطقه دريافت كردم.كه داخل آن نوشته بود : سركار خانم...از دبيرستان ...به مناسبت تقدير از تلاشتان،از شما دعوت به عمل مي آوريم كه در همايش "علم و فناوري"حضور داشته باشيد و ...

خلاصه با دوستم _كه البته اون دعوت نشده بود_قرار گذاشتم كه با هم به آنجا برويم.وارد سالن اجتماعات شديم.برگه اي را كه نشان از حضور دعوت شدگان بود امضا كردم و سپس جايي مناسب را براي نشستن انتخاب كردم.ابتدا آهنگ ها ي شادي ، فضاي سالن را پر كرده بود و من و دوستم در آن ميان مشغول صحبت بوديم و گاه گاهي هم به دنبال افراد آشنا مي گشتيم...

هر لحظه كه مي گذشت ، تعداد افراد حاضر بيشتر مي شد.كه بالاخره با شروع صحبت توسط مجري برنامه ، همهمه ها فروكش كرد.سپس مدير اداره شروع به سخنراني كرد و بعد از آن استاد دانشگاه علم و صنعت( اقاي ارشي)شروع به سخنراني كرد كه البته به گونه اي كه مهمانان هم در سخنانش شركت مي كردند و جو شاد و فعالي در سالن برقرار شد.

بعد از آن اقاي حبيب الله چايچيان ( حسان) -شاعر معاصر- را صدا كردند تا ايشان هم سخنراني و شعر و...كند.

و...خلاصه...نوبت رسيد به آن موقع كه از همه مهم تر بود و ما هم بخاطر آن رفته بوديم به آنجا.خلاصه شروع به خواندن اسامي برتر و برگزيده كردند.

نام چندين گروه و چندين نفر را آوردند و من همچنان بدنبال شنيدن نام خود بودم...

كه بالاخره در گروه فناوري و تكنولوژي ، اولين نامي را كه شنيدم ، نام خودم بود.....با غروري كه بهتر است بگويم افتخار، از جايم بلند شدم كه صداي دوستم ( پريسا ) را شنيدم ، در حاليكه با تمام وجود دست مي زد ، مرا تشويق به رفتن ميكرد...

به بالاي سن كه رسيدم ، جايزه و لوح تقديرم را تقديم كردند .گويا حضار با دست زدنهاي خودشان داشتند به من تبريك مي گفتند.ناگهان لبخندي از شوق و شادي بر لبانم نقش بست و از خدايم سپاسگذاري كردم.و بعد از چند دقيقه اي كه ايستادم تا عكس و .. بگيرند از پله ها پايين آمدم و به سمت صندلي خود راهي شدم.

بعد از ساعتي ، همايش به خاتمه رسيد و من و دوستم راهي خانه شديم.به كنار درب خروجي كه رسيديم تعدادي از پسران ( كه بدليل اختراع چند قطعه الكترونيكي و ...از آنها قدرداني كرده بودند و به يكي شان حتي سكه داده بودند)ايستاده بودند و به ما مي گفتند:"مباركتون باشه عزيزم..ايشالا در جهيزيه تون بكار ميره"....

شايان ذكر است كه اين جايزه هيچ ارتباطي به جهيزيه ندارد....ههه..ههه..ههه..

 

خلاصه كه خيلي خوش گذشت (خيلي از چيزا رو آدم نبايد بگه و منم نگفتم)..اين روز از بهترين روزهاي عمرم بود .اميدوارم كه هر روز قدم تازه تري در عرصه علم بردارم...

نوشته شده در یکم خرداد 1387ساعت 16:15 توسط شیما| |


Design By : Night Skin