سكوت پاييزي
آری ؛ سکوت ام من در میان هیاهوی بادهای پاییزی...
امروز ،روز 14/12/86 است و روز سه شنبه.امروز رفتم مدرسه.زنگ اول رياضيات داشتيم.درس ش را داد و وسطش هم كلي شوخي كرديم.بعد كه زنگ تموم شد،شروع شد دوباره....چي؟آخه امروز تولد يكي از بچه ها (نگين )بود .كيك هم خريده بود و آورده بود .همين كه دبيرمان از در كلاس رفت بيرون،پريسا ( رفيق فابريك ام) و چند نفر ديگه شروع كردن به زدن روي ميز و من هم شروع به رقص كارد كردم..... ...در همين حال و احوال بوديم كه ناگهان چشمان همه ي مان به چشمان مدير مدرسه خيره شد.دهان همه ي مان باز مانده بود و انگار همه را يك آن ،خشك كردند - همه در همان حالتي كه بودند موندند و خشك شدن - به يك دفعه همه ي مان نشستيم و مثلا تريپ بچه مثبت ها رو به خودمون گرفتيم اما فايده اي نداشت چون اون همه رو ديده بود....همين كه رفت، نفس هايي كه تو سينه ها حبس شده بود ، به يكباره آزاد شد و همه باتفاق هم گفتيم:" اوه .آخ..انضباط.."تا بحال يه همچنين حالت face to face اي برام پيش نيومده بود .ولي الحمدا..ه به خير گذشت و ما هم در زنگ سوم _ (زنگ ورزش)كيك را قاچ كرديم و همه در وسط حياط با بزن و برقص ،خورديم..كه من و پريسا هم به شوخي مي گفتيم :" ما ديگه واهمه اي نداريم .پرونده ي مان باز شد..بچه ها برقصيد !!!!
هه.هه.هه. آره ديگه .ما اينيم ديگه!!!! بقيه بچه ها هم سوت و دست مي زدند و تولد مبارك رو مي خواندند..![]()
| Design By : Night Skin |


