پنج شنبه شب تصميم گرفتيم بهمراه خانواده براي شام به پاركي جايي برويم.آماده شديم و براه افتاديم.در راه درحال تصميم گيري بوديم كه به كجا و كدام پارك برويم كه بالاخره تصميم نهايي،اول پيتزا و بعد پارك ملت شد!خلاصه راه را ادامه داديم كه ديديم بالاي خيابان وليعصر را بستند و مجبور شديم از راههاي ديگري برويم..تااز اتوبان ها سر در آورديم..اتوبانهاي عريضي كه در تاريكي اول شب گنجانده شده بودند و هر يك به ديگري ختم ميشدند و تنها تيرچراغ برقهاي اطراف بزرگراهها و برجهاي بلند در سكوت ميرقصيدند!!هر، از گاهي به تابلوهاي راهنما نگاهي مي انداختم و پس از آنكه مي ديدم چند دقيقه يكبار ، نام يكي از اتوبانها از روي تابلو ها محو ميشود،مي فهميدم كه سرعت ماشين بيش از آن است كه متوجه عقربه اي كه روي 120 صعودي بود شوم خلاصه آنقدر گرم شوخي و صحبت بوديم كه يك لحظه همه مان با ديدن مكان كاملا متفاوتي با آنچه تصميمش را گرفته بوديم، خنده مان گرفت و با خنده گفتيم:"نگفتيم ف ، ولي اومديم فرحزاد"!!!! خلاصه از اينكه به اين مكان خيلي خوب سنتي اومده بوديم خوشحال و خرسند شديم.چون هم برنامه اي چيده بوديم كه يك شب تابستان را بايد به فرحزاد برويم و هم خاطره خوشي از آن داشتيم...ماشين را در جاي مناسبي پارك كرديم و پياده بسمت خيابان با صفايش براه افتاديم.آلوچه و لواشك و هزارجور هله هوله ي خوشگل و خوشمزه، گردو تازه كاغذي ،قليان هاي رنگارنگ،بوي كباب و...نشان از صفاي آنجا بود.
..گاهي هم در صحبتها و شوخي ها شركت ميكردم و گاهي هم درحاليكه گوشهايم متوجه آهنگ ملايم داخل پخش بود، ديدگانم بر روي ماه تمام رخ شهرم خيره ميشد و مي ايستاد...![]()
![]()
پس از گشتي به يكي از آن باغ هايش رفتيم و سفارش شام داديم...پس از صرف شام هم گپي زديم و كم كم براه افتاديم.واقعا اينجاست كه مي توان اكسيژن را در تهران تنفس كرد!!!خلاصه باز هم اتوبانها را البته اينبار ساعت حدود12نيمه شب طي كرديم كه من و ددي هوس بستني سنتي كرديم( كه بقول خواهرم، پدر و دختر مثل هم شكمو اند..
)كه به تبعيت ما، مامي و خواهرم هم قبول كردند..خلاصه ساعت 1:30-1 بسمت خانه برگشتيم...جاي هركس كه نبود خالي...چون خيلي خوش گذشت و شب به ياد ماندني اي بود!!!
نوشته شده توسط shima در بیست و هفتم مرداد 1387 ساعت 15:3 موضوع | لینک ثابت
ابراز علاقه و عشق...
صحبت کردن و یافتن تفاهم
اطمینان از عشق دو طرفه...
چیدن مقدمات ازدواج...

و بالا خره روز عروسی!!!!

و بعد...دیگه خودتون می دونید!!!![]()

ولی دوباره با ورود یک عدد نی نی اوضاع روبراه میشه!!!
نوشته شده توسط shima در بیست و پنجم مرداد 1387 ساعت 23:54 موضوع | لینک ثابت
سلام.سلامي به گرمي اين روزهاي گرم و به شلوغي اين سر بنده ي حقير!!!ضمن اينكه بايد از شما عزيزان پوزش بخواهم بدليل اينكه مدتي بود چيزي دروبلاگم نمي نوشتم.شايد آنقدر سر م شلوغ بوده كه وقتي برايم پيش نمي آمده.البته در اين مدت اتفاقاتي هم افتاده كه من نتونستم بنويسم!!! خب شايد بهتره از ديشب شروع كنم كه به مراسم حنابندان يكي از بستگان رفتيم...جاي هركس كه نبود خالي..چون خيلي مراسم خوب و شادابي بود و خيلي خوش گذشت( بزن و بكوب و رقص و آواز و...)كه تا ..:3 بعد از نصفه شب بطول انجاميد و بعد راه برگشت بخانه را از سر گرفتيم...خلاصه اين
نوشته شده توسط shima در هجدهم مرداد 1387 ساعت 23:54 موضوع | لینک ثابت
سلام.اين روزها تازه دارم طعم تابستون رو مي چشم...تازه يه كم اوقات فراغت پيدا كردم...اوقاتي كه براي خودم و شاديها م باشه.!!!ديروز به همراه خواهرم - كه مثل خودم براي همه چيز پايه است - به كافي شاپ اي قدم رنجه فرموديم...اونجا نشستيم و من سفارش
تا رسيديم ، برق ها هم رفت و ما مونديم و تاريكي ها...
خلاصه با وجود بي برقي ما از شاد موندم كم نياورديم و باز هم اهنگ گذاشتيم و...!!!
اين هم از خاطره كوتاه ديروزم...

نوشته شده توسط shima در هشتم مرداد 1387 ساعت 12:10 موضوع | لینک ثابت
اينجانب در طول سال تحصيلي براي تابستونم خيلي برنامه ريزي انجام داده بودم و يكي از اين برنامه ها شروع خواندن كتاب غزليات حافظ بود...ديشب شروع كردم و حس بسيار زيبايي در وجودم احساس كردم كه هيچ گاه به آن دست نيافته بودم...حسي كه در هر حافظ خوان اي بوجود مياد...شعرهايش آنقدر عاشقانه است كه حتي دل سنگ را هم عاشق و شيفته مي كند..هرچند كه من مدتي پيش از يك حافظ شناس شنيده بودم كه عشق حافظ ، آن عشقي كه ما تصورش را ميكنيم نيست ؛ بلكه آن عشقي است كه خدا معشوق اش هست... در هر صورت ، شعر هايش واقعا بي نظير و يگانه است.. و حالا هم غزلي از آن حضرت والامقام را زيبايي دهنده وبلاگم قرار ميدهم تا شما هم از سخن شيرين و كلام نغزش بهره مند شويد: در نمازم خم ابروي تو با ياد آمد حالتي رفت كه محراب به فرياد آمد ازمن اكنون طمع صبرودل وهوش مدار كان تحمل كه تو ديدي همه بر باد آمد باده صافي شد ومرغان چمن مست شدند موسم عاشقي و كار به بنياد آمد بوي بهبود ز اوضاع جهان مي شنوم شادي آور گل و باد صبا شاد امد از عروس هنر از بخت شكايت منما مجلس حسن بياراي كه داماد آمد دلفريبان نباتي همه زيور بستند دلبر ماست كه با حسن خداداد آمد زير بارند كه درختان تعلق دارند اي خوشا سرو كه از بار غم آزاد آمد مطرب؛از گفته حافظ غزلي نغز بخوان تا بگويم كه ز عهد طربم ياد آمد.... 
نوشته شده توسط shima در یکم مرداد 1387 ساعت 20:39 موضوع | لینک ثابت
این هم تقدیم به همه ی پدر های مهربون ایرونی...

نوشته شده توسط shima در بیست و ششم تیر 1387 ساعت 17:21 موضوع | لینک ثابت
سلام.قبل از هر چيز بايد از تاخير عريض و طويل خودم پوزش بطلبم.چون اينجانب با اينكه تابستون شروع شده هنوز هم از مشغله ها رهايي پيدا نكرده و به مراتب سرم شلوغتر هم شده...چه كنيم كه گرفتاري هاي زندگي امان مون را بريده...در طول سال كه درس داشتيم و به شدت درس مي خونديم بيشتر ميومديم آپ مي كرديم تا حالا كه مثلا اوقات فراغت مون هست ..اونم چه اوقات فراغتي!!! والا من كه نمي دونم توي كدوم يكي از اين جشن هاي محله شركت كنم!!!يا با كدوم ننه قمري كه پايه ي همه جا رفتن باشه برم بيرون هواخوري... پريروز مثلا مي خواستم برم با يكي از دوستان بيرون(كافي شاپ)مي خواستم زودتر بهش بزنگم كه يهو نگه چرا دير گفتي...ساعت 12:45 ظهر بهش![]()
![]()
بقيه رو هم كه ماشالا همه شون يا ايرانسل شارژي دارند و يا تاليا ..كه هيچ وقت هم نه آنتن داره و نه هيچي..تازه sms هم بدي فردا صبح به دستشون ميرسه..و بخاطر همينا هم ترجيح دادم بمونم خونه و آهنگ گوش بدم . البته اينجانب فقط با صداي زياد(دوبس دوبسي) حال مي كنم كه متاسفانه مامي سرش درد ميكرد و...نتونستم حال كنم...اينم از اوقات فراغت يك شهروند تهراني...![]()

نوشته شده توسط shima در بیست و چهارم تیر 1387 ساعت 17:12 موضوع | لینک ثابت
سكوت دردناك است ؛اما در سكوت است كه همه چيز شكل ميگيرد و در زندگي ما لحظه هايي هست كه تنها كار ما بايد انتظار كشيدن باشد . درون هر چيز در اعماق هستي نيرويي هست كه چيزي را ميبيند و ميشنود كه هنوز قادر به دركش نيستيم.هر آنچه امروز هستيم از سكوت ديروز زاده شده است. ما بس توانا تر از آنيم كه مي انديشيم لحظه هايي هست كه در انها يگانه راه آموختن ،به كار نبردن هيچ ابتكاري،انجام ندادن هيچ كاري است،زيرا در اين لحظه هاي سكون ،بخش نهان وجود ما فعال است و مي آموزد.آنگاه كه شناخت نهان در روح خود را مينماياند،از خود شگفت زده مي شويم و انگاره هاي ما از زمستان به گل مينشيند.در حال سرودن نغمه هايي كه هرگز در رويا هم نشنيده ايم. زندگي همواره بيش تر از آني به ما ميبخشد كه خود سزاوارش ميدانيم...
نوشته شده توسط shima در هفتم تیر 1387 ساعت 13:25 موضوع | لینک ثابت
اين شعر سروده خودم هست.البته از نوع شعر نيمايي(نو)هست.اميدوارم خوشتون بياد. *** دلگيرم من از درياي حريص دلسردم من از سردي عشق آشفته ام من بيش از طوفان شيدايم من از چشمك ستاره بي نورم من،از كمرنگي نور آفتاب همه چيز دلسردند چون من و تو چون عشق به دام فتاده ي من و تو همه چيز دلگير است چون رستاخيز و روز آدينه سرد شده ايم ما نيستيم گرم چون روزهاي آغازين گرماي عشق كه سرتاسر وجودمان فقط و فقط بود عشق اما چه شد؛افسوس چه شد؟! زمستاني آمد و گرما را برد براي عشق خود ، بهار... و ما چون ساحلي غم زده در پي آب درياييم، و....... آهاي عشاق كجاييد؟! شهرتان ويران است شهر عشق نابود است حتي از ياد رفته است لا اقل،كسانيكه به شهرتان آمدند را استقبالشان كنيد با آغوش گرمتان،عشقشان را گرمتر كنيد آري؛عاشق و معشوق كم است پيش گفتم:شهر عشق ويران شده است و عشاق نيز چون من و تو ويران اند...
نوشته شده توسط shima در هشتم خرداد 1387 ساعت 15:14 موضوع | لینک ثابت
الان خيلي خوشحالم.چون امتحانم رو خيلي بهتر از اوني كه فكر مي كردم ، دادم.در پوست خودم نمي گنجم.دوست داشتم براي اينكه ابن همه انرژي رو تخليه كنم،يه كار فوق العاده مي كردم. كاشكي الان يه آهنگ جاز داشتم و باهاش فقط مي پريدم بالا و پايين و ![]()
ولي حيف كه نميشه..يعني توي اين مملكت هر نوع شادي سركوب ميشه و هركسي كه شاد باشه به اعتقاد بعضي ها يه كافر پنداشته ميشه..نمي دونم چرا اينگونه افكار ، ذهن مردم بيچاره ما را مشوش كرده و چه گروهي اين چنين افكار را در ذهن مردم گنجانده اند....چه گروهي و چه افرادي ، سر مردم را با همين عزاداري ها و تو سر و كله زدن ها، گرم كرده اند تا ...نمي دونم چرا تا حرف از اسلام مي آد همه فكر ميكنن يه دين خشكه كه جز دولا راست شدن چيز ديگه نداره ، و فكر ميكنن هر كسي حجابش كامل تر باشه مسلمون تره...اما فارغ از اينكه مسلموني به اين چيزا نيست به اينه كه دروغ نگيم ،دو به هم زني نكنيم، پامونو بيش از حد خودمون درازتر نكنيم ،تهمت نزنيم و...ايناست كه يك مسلمان بايد داشته باشه نه حجاب و... .خيلي از اونايي كه اين حجاب ها رو مثلا رعايت مي كنن، دروغ ميگن ،و...ولي اسمشون هم آدم خوب و مومن در رفته...
اصلا ول كن...ببين بحث خوشحالي به چه چيزايي كه كشيده نشد....!!!ولي خوب بود همه مون آدم هاي راستگو و يكرو و يكرنگي بوديم و اگه هم نيستيم بكوشيم كه باشيم...البته شايان ذكر است كه اينجانب به همه (خدانكرده) خطاب نكردم...
نوشته شده توسط shima در هشتم خرداد 1387 ساعت 12:11 موضوع | لینک ثابت
امروز 1/3/87 است و من در حال درس خواندن و آماده شدن براي امتحان كشوري فردا هستم.حالا بگذريم.نميخواهم از چيزاي خسته كننده ي درسي بگم.مي خواهم به روز دوشنبه برگردم.روزي كه خودم و خانواده ام به خودم افتخار كردم و بسيار روز خوب و به ياد ماندني اي بود:هفته ي پيش يك كارت دعوت از جانب اداره آموزش و پرورش منطقه دريافت كردم.كه داخل آن نوشته بود : سركار خانم...از دبيرستان ...به مناسبت تقدير از تلاشتان،از شما دعوت به عمل مي آوريم كه در همايش
خلاصه با دوستم _كه البته اون دعوت نشده بود_قرار گذاشتم كه با هم به آنجا برويم.وارد سالن اجتماعات شديم.برگه اي را كه نشان از حضور دعوت شدگان بود امضا كردم و سپس جايي مناسب را براي نشستن انتخاب كردم.ابتدا آهنگ ها ي شادي ، فضاي سالن را پر كرده بود و من و دوستم در آن ميان مشغول صحبت بوديم و گاه گاهي هم به دنبال افراد آشنا مي گشتيم...
هر لحظه كه مي گذشت ، تعداد افراد حاضر بيشتر مي شد.كه بالاخره با شروع صحبت توسط مجري برنامه ، همهمه ها فروكش كرد.سپس مدير اداره شروع به سخنراني كرد و بعد از آن استاد دانشگاه علم و صنعت( اقاي ارشي)شروع به سخنراني كرد كه البته به گونه اي كه مهمانان هم در سخنانش شركت مي كردند و جو شاد و فعالي در سالن برقرار شد.
بعد از آن اقاي حبيب الله چايچيان ( حسان) -شاعر معاصر- را صدا كردند تا ايشان هم سخنراني و شعر و...كند.
و...خلاصه...نوبت رسيد به آن موقع كه از همه مهم تر بود و ما هم بخاطر آن رفته بوديم به آنجا.خلاصه شروع به خواندن اسامي برتر و برگزيده كردند.
نام چندين گروه و چندين نفر را آوردند و من همچنان بدنبال شنيدن نام خود بودم...
كه بالاخره در گروه فناوري و تكنولوژي ، اولين نامي را كه شنيدم ، نام خودم بود.....با غروري كه بهتر است بگويم افتخار، از جايم بلند شدم كه صداي دوستم ( پريسا ) را شنيدم ، در حاليكه با تمام وجود دست مي زد ، مرا تشويق به رفتن ميكرد...
به بالاي سن كه رسيدم ، جايزه و لوح تقديرم را تقديم كردند .گويا حضار با دست زدنهاي خودشان داشتند به من تبريك مي گفتند.ناگهان لبخندي از شوق و شادي بر لبانم نقش بست و از خدايم سپاسگذاري كردم.و بعد از چند دقيقه اي كه ايستادم تا عكس و .. بگيرند از پله ها پايين آمدم و به سمت صندلي خود راهي شدم.
بعد از ساعتي ، همايش به خاتمه رسيد و من و دوستم راهي خانه شديم.به كنار درب خروجي كه رسيديم تعدادي از پسران ( كه بدليل اختراع چند قطعه الكترونيكي و ...از آنها قدرداني كرده بودند و به يكي شان حتي سكه داده بودند)ايستاده بودند و به ما مي گفتند:"مباركتون باشه عزيزم..ايشالا در جهيزيه تون بكار ميره"....![]()
شايان ذكر است كه اين جايزه هيچ ارتباطي به جهيزيه ندارد....ههه..ههه..ههه..
خلاصه كه خيلي خوش گذشت (خيلي از چيزا رو آدم نبايد بگه و منم نگفتم)..اين روز از بهترين روزهاي عمرم بود .اميدوارم كه هر روز قدم تازه تري در عرصه علم بردارم...
نوشته شده توسط shima در یکم خرداد 1387 ساعت 16:15 موضوع | لینک ثابت
...من سر يه چيزي با خودم شرط گذاشته بودم كه انجامش ندم كه بنا به دلايلي نتونستم جلو خودمو بگيرم و انجامش دادم...حالا بگذريم.بد تر از اون اينه كه يه جريمه ي خيلي بد واسه خودم گذاشته بودم كه الان مجبورم اون جرايم رو براي خودم عملي كنم(چون در نظام قانوني همه در قانون برابرند...).كه عبارتند از: 1. ايستادن جلوي مغازه كله پزي به مدت 20 دقيقه 2. خوردن گوجه سبز ترش با شير و عسل 3. داشتن حجاب كامل و ايستادن در برابر زل زدنهاي معاون 4. نداشتن هيچ گونه آرايش....(البته اين به هيچ وجه عملي نيست.. 5. به اينترنت نرفتن و كامنت نگذاشتن و آپ نشدن 6. نرفتن به رويا ها و تخيلات شبانه روزي( تحت پوشش همه بيمه ها..... 7. ..
)
)
..بسه ديگه...دهنم سرويس شد...ولي خودمونيما...خيلي سخت گيرم.خدا نكنه بيفتم روي اون دنده..همه رو از جمله خودمو كچل ميكنم...البته لازم بذكر است كه هيچ گونه از اينها به مرحله ي عمل نمي رسند.خب ديگه .از دولت محترم ياد گرفتيم .ما شا ا... الگوي بسيار خوب و شايسته اي هستند ....
نوشته شده توسط shima در بیست و نهم اردیبهشت 1387 ساعت 16:3 موضوع | لینک ثابت
ديروز به ياد تو و آن عشق دل انگيز بر پيكر خود پيرهن سبز نمودم در آيينه بر صورت خود خيره شدم باز بند از سر گيسويم آهسته گشودم عطر آوردم بر سر و بر سينه فشاندم چشمانم را نازكنان سرمه كشاندم افشان كردم زلفم را بر سر شانه در كنج لبم خالي آهسته نشاندم گفتم به خود آنگه صد افسوس كه او نيست تا مات شود زين همه افسونگري و ناز چون پيرهن سبز ببيند به تن من با خنده بگويد كه چه زيبا شده اي باز او نيست كه در مردمك چشم سياهم تا خيره شود عكس رخ خويش ببيند...!!!!
نوشته شده توسط shima در بیست و پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 20:56 موضوع | لینک ثابت
سلام.شنبه هم مثل هميشه سر ساعت ۶:۳۰ براي به مدرسه رفتن بيدار شدم.نمي دونم چرا از بعد عيد وقتي بيدار مي شم حوصله ندارم از تختم بلند بشم .( شايدم براي هواي خواب آلود بهار ه ) .خلاصه اونقدر وول خوردم تا اينكه بالاخره با ديدن ساعت مثل ميخ از جام پريدم.ساعت يك دقيقه مونده بود به 7. و من هنوز در زير پتوي گرم و نرمم به سر مي بردم و نه صبحانه خورده بودم و نه لباس پوشيده بودم.مثل قرقي خواستم برم توي آشپزخونه ( در حال پوشيدن جوراب) كه ناگهان....چشمتون روز بد نبينه..همين چند تا دونه پله رو ليز خوردم و تا اتاق نشيمن پيش رفتم...خودم خنده ام گرفته بود و گفتم كاشكي اين لحظه رو يكي ازم فيلم مي گرفت...ولي خدا رو شكر كردم كه زمين خوردنم بي سر و صدا بود و كسي بيدار نشد وگرنه... خلاصه رفتم تو آشپزخونه و يه لقمه خامه و عسل چپوندم تو دهانم و بي خيال بقيه ي صبحونه شدم.( چون ديگه ساعت 7:05 شده بود ) .به سرعتي باورنكردني لباسهام رو پوشيدم و رفتم جلوي آينه كه ديدم واي موهام چقدر ژوليده شدن در عرض چند ساعت خوابيدن...رفتم موهام رو كمي ژل و كرم و... زدم و ديدم خيلي رو فرم اومدم. به جلوي در كه رسيدم يادم افتاد عطر و اودكلن نزدم..رفتم توي اتاقم ديدم هر ادكلني رو چندين بار استفاده كردم و بهتره يه تنوعي داشته باشم ...به فكرم افتاد برم اتاق خواهرم و اودكلن هاي اون رو استفاده كنم.( بعد از اينكه چند تا رو تست كردم و بهترينشون رو انتخاب كردم). ناگهان يادم افتاد كه من امروز ديرم شده بود و يه نگاهي كه به ساعت انداختم ، رنگ و قيافه خانوم ف.ي (معاون مون) جلوم شكل گرفت... همين كه از راه پله ها اومدم پايين ، خانوم يكي از همسايگانمون رو ديدم ( كه خدا نكنه يكي رو ببينه .حتي احوال اجدادت رو هم مي پرسه)..خلاصه اون رو هم زود پيچوندمش و زدم بيرون. به سر خيابونمون كه رسيدم و كمي رفتم جلو تر ، ديدم واي ....عذاب الهي امروز براي من پشت سر هم نازل مي شه...يه سري از پسر هاي اين پيش دانشگاهيه ( بزنم به تخته درشت و ...)، رديفي از پياده رو دارن مي رن...يه خورده از سرعتم كم كردم ولي ديدم فايده نداره بايد برم اونور خيابون.از اون شلوغي خيابون و از لا بلاي ماشين هاي پر سرعت(كه احتمالا يا پشت چراغ قرمز بودن و يا مثل من ديرشون شده كه اينقدر سرعت داشتند)رد شدم. خلاصه اگه بخوام همه اتفاقاتي كه هر روز و بويژه اونروز سر راه برام پيش اومد رو بگم يحتمل 2 روز طول مي كشه. بالاخره به مدرسه ي مبارك رسيدم . اونقدر عجله داشتم كه خانم ف.ي ( معاون) رو كه داشت ماشينش رو قفل مي كرد رو نديده بودم. نگو ايشون به موهاي ژل زده و فكل و خوشگل كرده ي من( يا به قول خودش موهاي روي مد) زل زده بوده تا من موهايم رو بكنم تو...اين گذشت و من وقتي كه با دوستان سلام و احوالپرسي كردم متوجه موهاي ( به اصطلاح غير اخلاقي مدرسه )خودم شدم.و اونقدر خجالت كشيدم از خودم كه حتي دوست نداشتم تا چند روز وقتي از دفتر بخاطر برخي كارها صدام ميكنند برم پايين( چون نماينده ام .فكر نكني خداي نكرده مورد انضباطي دارم ..آآآآ) .وقتي هم رفتيم سر كلاس .دبير ديني مان تا وارد شد بيني اش فعال شد و بدنبال بوي خوبي كه در كلاس پيچيده بود گشت گفت اين بوي عطر كيه؟ و وقتي كه فهميد اين بوي عطر منه.گفت دختراي عزيزم .عطر و اودكلن خيلي خوبه ولي مبادا اين بوي خوشايند به مشام نا محرمي برسد !!!!!!!و از اين نصيحت هاي اين جوري.. از اينكه هر كسي و هر چيزي اون روز يه ضد حال تو آستينش بود و تا منو مي ديد تقديمم مي كرد حرصم گرفته بود. ولي عوضش باعث شد من دوباره آپ بشم و نازنينايي مثل اونهايي كه اين خاطره رو از اول تا آخر خوندن واسم نظر بدن...
نوشته شده توسط shima در هفدهم اردیبهشت 1387 ساعت 17:26 موضوع | لینک ثابت
هر چه در خور شماست ، در خود شماست.
خورشيد را خبر كنيد...
ديد و بازديد هاي زندگي ، بدون سر زندگي نمي شود!
قدرت واژه ها را دست كم نگيريد
كلمه ها جان دارند.كلمه ها مي بينند.كلمه ها مي شنوند..
جهان بيني واژگان را مي توان اموخت.جغرافياي واژگان را نيز...
حيات كلمه ها روح فرهنگ هاست. كلمه ها راست اند. « دروغ » اختراع آدمي است...
« عشق »سر آغاز هستي است.و « دوست داشتن » تنها انگيزه ي آفرينش جهان و انسان.
اين « دوست داشتن ِ » او بود كه آگاهي و آفرينش عالم و آدم را پديدار كرد.
« جهان » دستخوش تغيير است و با هر قدمي كه انسان بر مي دارد ، در ِ تازه اي هم برويش باز مي شود.
جهان ، گفت و گوي من و توست و زيباترين زندگي ، آن بهشتي است كه در اين نزديكي است.
چشم انداز بهشت را با چشم هايي كه جز پيش پا را نمي بينند ، نمي توان اندازه كرد.
« بهشت» زيباترين جايي است كه مي توان در آن زيست.
بهشت ، آنقدر ها هم دور نيست؛بهشت هر كس از خود او آغاز مي شود
آنان كه در بيرون از خويشتن به دنبال بهشت اند ، كمتر به بهشت مي توانند برسند.
انسان ، آن « مرسوله » اي نيست كه جابجايش كنند.هر انسان « رساله » ايست و باز افريني بهشت رسالتي دوباره
بر شانه ها ي انديشه و آگاهي و باور آدمي زادگان
بهشت جاي دوري نيست.
بهشت ؛ همين هم زباني هاست...
بهشت ؛ همين مهرباني هاست...............
نوشته شده توسط shima در هفدهم اردیبهشت 1387 ساعت 14:33 موضوع | لینک ثابت
اين كوزه چو من عاشق زاري بوده است در بند سر زلف نگاري بوده است اين دسته كه بر گردن او مي بيني دستي است كه بر گردن ياري بوده است... * رباعيات خيام *
نوشته شده توسط shima در هفدهم اردیبهشت 1387 ساعت 13:58 موضوع | لینک ثابت
چون بي خبرم از آنكه تقديرم چيست
انديشه شام و فكر شبگيرم چيست
مغزم همه در آتش انديشه بسوخت
انديشه مرا بكشت ، تدبيرم چيست؟!
* رباعيات عطار*
نوشته شده توسط shima در سیزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 17:37 موضوع | لینک ثابت
تا چند روم ؟ كه اين ره كوته نيست
وز هر سويي كه راه جويم ره نيست
چون شمع ميان آب و آتش ،شب و روز
مي سوزم . كس ز سوز من آگه نيست...
* رباعيات عطار*
نوشته شده توسط shima در سیزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 17:35 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

سلام.به وبلاگ ام خوش آمدید.من شیما هستم.
دختری که گاهی اوقات شعر میگه و گاهی هم به نقاشی و طراحی روی میاره.امیدوارم از وبلاگم خوشتون بیاد...
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY