تبليغاتX
سكوت پاييزي

سكوت پاييزي

آری ؛ سکوت ام من در میان هیاهوی بادهای پاییزی...


ای ایران عزیزم برای تو مینویسم.برای تو که مهد جوانان وطن پرست بوده ای.برای تو که آگاه ترین مردم را داشته ای و اما برای تو که بی لیاقت ترین حاکمان را داشته ای.

ای ایران! بدان،ما جوانان وارث خاک توییم و این ارث را به تاراج و ارزانی نمی بریم و از جانمان عزیز تر تو را نگهداری میکنیم.خاک تو مقدس ترین خاک هستی ست و ما وجودمان را این خاک مقدس میدانیم و آن را مهم تر از جان...

ای ایران ؛ بدان برای پایداری و آزادگی ات،وجود ما بی ارزش خواهد بود و تمام وجودمان را برای پیروزی و آزادی تو از دست میدهیم ولی خاک تورا به نسل آینده هدیه داده و نمیگذاریم حاکمان نالایقی که بر تو حکومت میکنند آنرا غارت کنند و به ارزانی بفروشند!!!

ای میهن عزیزم ای کشور پارسایان؛پس از خدا تو را میپرستیم بیشتر از هرچیزی تو که هویت ما هستی را دوست داریم و هیچ چیزی را باارزش تر تو نمی یابیم حتی دین مان را...این را میدانیم که اول ایرانی بوده ایم و بعد به دلخواه دین و آیینی را برگزیده ایم.پس تو ارجح امور هستی...

ای ایران عزیزم؛انقلابهای عظیمی در تو شکل گرفته و تو نیز درطول تاریخ دستخوش حوادثی ناگوار بوده ای که مردم ایران در هر موقعیتی علیه حکومت ظلم برخاسته اند و قیام کرده اند.هرچند که حکومت ها براحتی تن به شکست نداده اند و کسان زیادی را کشته اند و خون های بسیاری را روانه ساخته اند ولی میدانیم که خاک تو در روز موعود،شهادت پاکی این خون ها را میدهد و وجود نازنین این افراد را به بهشت سوق میدهدو همچنین وجود خبیث و کریه قاتلان حاکم وظالم را بسوی آتش...

ای خاک پاک ایران،تو شایسته ی بهترینی ولی افسوس که هیچ دولت و حکومتی شایستگی تو را تاکنون نداشته جز همان کوروش کبیر و داریوش و هخامنشیان...و فقط اینچنین افرادی درخور تو هستند و میتوانند ایران را دوباره به همان عظمت و صلابت تغییر دهند...

ای ایران، از این دنیا فقط آزادی و سرافرازی تو را میخواهم.چون اگر تو آزاد باشی ،من نیز آزادم....

                                                                                                               پس دوستت دارم ایران من...!!!

+ نوشته شده در پنجم تیر 1388ساعت 19:27 توسط شیما |


شفق خونین تر از شب های پیش است

نشان آن که امشب کشته بیش است

 

 صدای تیر...تیر...از شهر برخاست

جگرها از خبرها ریش ریش است

 

 برادر ! ای برادر ! این چه جنگ است؟

عزیزان!ای عزیزان!این چه کیش است؟

 

زمین در چنگ بدخواهان، گرفتار

بشر سرگرم بازی های خویش است...

                                  

+ نوشته شده در سی و یکم خرداد 1388ساعت 10:44 توسط شیما |


و این هم از پاسخ جوانان عزیزمان به رییس جمهور منتصب (نه منتخب):

 آن خس و خاشاک تویی

پست تر از خاک تویی

شور منم / عاشق رنجور منم

زور تویی / کور تویی/هاله ی بی نور تویی

دلیر بی باک منم

مالک این خاک منم...

+ نوشته شده در بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 19:11 توسط شیما |


و ای کاش واقعا رای گیری میشد...

آری ، تنها چیزی که میتوانم پس ازاین روزهای سخت بنویسم همین است...و واقعا باید تسلیت بگویم به کشور عزیزم ایران،به مردمی که هیچگاه به خواسته ی خود نمی رسند.و به مملکتی که شاید در همین چهارسال آینده باید به پیشواز یک جنگ از سوی اسراییل باشد. و به همه جوانهایی مثل من که باید حسرت دانشگاه را با خود به گور ببرند در ایران...حسرت آزادی را...

          و بازهم میگویم:"ایران عزیزم،تو پاینده باش.ما، برای آزادی ات جان میدهیم...

+ نوشته شده در بیست و سوم خرداد 1388ساعت 11:2 توسط شیما |


      من درابتدا بجای اظهار نظر ترجیح میدم نخست گزیده ای ازنظرات مردم در سایتهای معتبر را بخوانید و بعد...

.      

.      

.      

.       

*      هواداران آقای احمدی نژاد درتبریز با پاره کردن بنرها و پوسترهای تبلیغاتی آقای موسوی ماهیت خود را آشکار کردند البته از طرفداران چنین کسی جز این هم انتظار نمی رود. جالب اینجاست که فردای همان روز دولت انگلیس اعلام کرد:"ما هیچ عذرخواهی از ایران نکردیم"دیگه دروغ از این واضح تر؟

*      دروغ های احمدی نزاد تمامی ندارد..نمونه علنی آنرا که 70 میلیون نفر دیدند..پرونده خانم میرحسین را نسان داد و گفت:"کدام پرونده سازی؟"همانطور که4 سال پیش گفت: "کدام گیر دادن به جوانان؟"درحالیکه امروز شنبه وزارت علوم تمامی مدارک خانم رهنورد را تایید کرد...

*      از مناظره 4شنبه شب خوشحالم.چون پس از 4سال بالاخره یکی پیداشد که به احمدی نژاد بگه:"ساکت!"

*      من فقط نگران صندوقهای سیار هستم که احتمال زیادی وجود دارد که دستکاری شود!!!امیدوارم کمیته صیانت از آراء در این مورد کوتاهی نکند!

*      نصر و من الله و فتح قریب/مرگ بر این دولت مردم فریب...رای ما میرحسین موسوی...!!!

*      بنظر من برترین جمله مناظره 5شنبه این بود:"ادب مرد به از دولت اوست !

*      من نمیدانم هواداران احمدی نزاد چه خیری از او دیدند که اینچنین اند...یا با سهام عدالت خر شده اند یا با افزایش حقوق بازنشستگان..که در هر صورت برایشان متاسفم که بخاطر این مسایل ناچیز سرنوشت یک ملت را خراب میکنند!

و ...

 

         حالا دوستان،بنظر شما چه کسی شایستگی حاکمیت ایران را دارد؟ کسی که با دروغ و افشای زشتی ها و مردم فریبی و قانون گریزی و زیرپاگذاشتن نظام جمهوری اسلامی دندان برای قدرت تیز کرده یا کسی که هرچه باشد بدنبال اصلاحات و زیباسازی چهره خراب شده ایران در جامعه بین المللی است و قصد به چنگ آوردن قدرت(بزور) را ندارد؟

+ نوشته شده در شانزدهم خرداد 1388ساعت 16:11 توسط شیما |


سلام...سلام بر همه زیابیی ها...درود بر انرژیی که بر ما حاکم است.انرژی مثبت خوبی ها و نیکی ها.انرژی یا قانون جذب...

مدتی بود به وبلاگم سر نزده بودم و لی حالا میخوام دو کلام حرف دلمو بزنم. نمیخوام از بدیها ی دنیا حرف بزنم ...

داشتم باخودم فکر میکردم چی میشد اگه همه مون فقط به خوبیها نگاه میکردیم..با یک دید پاک، با یک ذهن پاک ، همه زشتیها هم پاک میشد...البته باید از خودمون اول شروع کنیم و بعد ، از دیگران این توقع را داشته باشیم.اینطور نیست؟!

من خودم این  رو تجربه کردم.بله ...همین که اگه از اول صبح با دید مثبت به همه چیز و همه کس نگاه کنی،اون روز یکی از بهترین روزهایت خواهد شد...!!!در درستی این رابطه هیچ شکی ندارم...

من خودم هرروز از یک میدان تقریبا کوچک اما زیبا و خیلی سرسبز رد میشدم و هربار -توی دلم- به درختها،گلهای خوشرنگ،فواره آب ،گنجشکها و ...سلام میکرم و لبخند میزدم به اونها، به زندگی...و احساس زیبایی به من میگفت آنها نیز درحال لبخند به تو اند!!آری،آن لحظه بود که همان میدان،خیلی سبزتر و قشنگ تر بنظر میامد.و بعد در طول روز هیچ مشکلی برایم پیش نمیومد یا اگه هم پیش میومد خیلی راحت میتونستم حل اش کنم و از پس اش برآم.

و ان موقع بود که به این ضرب المثل ایمان پیداکردم:

"بخند تا دنیا بهت بخنده"

...........هرچند که شاید خیلی از ما باید زودتر از اینها به اصلاح ذهن مون اقدام میکردیم، اما هنوز برای شروع ، دیر نشده!

                     بیایید با هم شروع کنیم.از همین امروز!

                                                             یادت نره:فردا دیره!!!

+ نوشته شده در بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 16:58 توسط شیما |


 

_"به کجا چنین شتابان؟"

گون از نسیم پرسید

_"دل من گرفته ز اینجا،

         هوس سفر نداری

ز غبار این بیابان؟"

_"همه آرزویم،اما

     چه کنم که بسته پایم..."

_"به کجا چنین شتابان؟"

_"به هر آن کجا که باشد،به جز این سرا،سرایم"

_"سفرت بخیر اما تو و دوستی،خدارا

چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی،

به شکوفه ها، به باران

برسان سلام ما را...".

+ نوشته شده در بیستم اردیبهشت 1388ساعت 17:47 توسط شیما |


نميدوني ...
چه حرفهايي که نشنيدم !
چه خوابهايي که نديدم !
چه دردهايي که نکشيدم !
...
ديدي آخرش چي شد ؟
هي دويدم و دويدم
ولي افسوس !
به تو هرگز نرسيدم
از گل و شعر و ستاره
مي رسم به تو دوباره
نيستي اما يادت اينجاست
وقت گل کردن روياست

+ نوشته شده در سی و یکم فروردین 1388ساعت 23:3 توسط شیما |


این روزها که همه در استانهای گوناگون ایران درحال سر وکله شکستن برای یافتن هتل و جا و مکان برای اقامت هستند ما امسال را ترجیح دادیم در تهران بمانیم و بهمراه خانواده به موزه های تهران خودمون تشزیف فرما شویم و از انها دیدن بفرماییم...!!! و اینگونه از تعطیلات بهره ببریم تا هم آثار تاریخی استان خودمون رو دیده باشیم و هم علاف خیابونهای این شهر و اون شهر نشده باشیم...هرچند که از دوستان و آشنایانی که در شمال ویلا میلا داشتند تعارفاتی رو رد کردیم (البته بیشتر بدلیل شلوغی راهها و جاده ها)

امروز هم صبح که از خواب بلند شدم دیدم مامی و ددی درحال اجرای نقشه ی دیشب شان هستند و عزم شان را جزم کرده اند و ..خلاصه ما هم از خدا خواسته آماده شدیم و سوار ماشین شدیم و درعرض چند دقیقه به کاخ موزه گلستان رسیدیم(خیابانهای تهران در این ایام خیلی خلوت تر از همیشه شده)

بلیت خریدیم و وارد شدیم...میگما :خوش بحال این ناصرالدین شاه که چه کاخ و درواقع خونه ی باحال و باصفایی داشته...چه باغ بزرگ و سرسبزی !! و چه کاخ ها و تالارها و اتاقهای شیکی...یکی از تالارها بنام " تالار آینه " بود که همه سقفها و دیوارهایش از آینه های ریز و کارشده بود...وای که هرچه از عظمت  و زیباییش بگم به اندازه آن نمیشه که خودتان به آنجا بروید و ببینید...(البته خیلی از جاهای آن عکاسی و فیلمبرداری ممنوع بود و نمیشد که عکس گرفت.!!!)...اما از قسمتهای بیرونی آن چندتایی عکس گرفتیم...

اینا هاش....(برو حالشو ببر)

Go to fullsize imageGo to fullsize imageGo to fullsize image

Go to fullsize imageGo to fullsize imageGo to fullsize image

 

+ نوشته شده در یازدهم فروردین 1388ساعت 1:3 توسط شیما |


عطر نرگس ، رقص باد ، نغمه ی شوخ پرستوهای شاد ، خلوت گرم کبوترهای مست ، نرم نرمک می رسد بوی بهار.خوش به حال روزگار ...

فرارسیدن نوروز باستانی ، یادآور شکوه ایران و یگانه یادگار جمشیدجم بر همه ایرانیان پاک پندار ،راست گفتار و نیک کردار خجسته باد....

 Go to fullsize image   Go to fullsize image

+ نوشته شده در یکم فروردین 1388ساعت 20:47 توسط شیما |


راستش امروز که میخواستم از خانه بیرون بروم در پارکینگ چند تا از پسرهای همسایگانمان که درحال صحبت و تصمیم گیری درباره چگونگی برگزاری مراسم فردا شب بودند  را دیدم.

آخه ساختمان ما در کل خیابونمون پایگاه و مرکز اینجور شیطنت هاست!!! ناگهان یاد چهارشنبه سوری پارسال افتادم که پایگاه خیابون روبرویی با بروبکس ساختمون ما کل انداخته بودند و ...(خودتون دیگه میدونید) و ما از تماشای اینجور صحنه های هیجان انگیز غافل نبودیم...

فردا هم چهار شنبه سوری هست و هزار تبلیغ و ایجاد وحشت از این سنت دیرینه...اما ای کاش این سنت زیبای آتش بازی را همانطور زیبا – که در گذشته بود – با همان مراسم قاشق زنی و ...حفظ میکردیم تا بهانه ای برای برخی نباشد تا فرهنگ ایرانیان باستان را زیر سوال ببرند...

+ نوشته شده در بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 0:3 توسط شیما |


چتر ها را باید بست

زیر باران باید رفت

فکر را خاطره را زیر باران باید جست

عشق را زیر باران باید جست

زیر باران باید چیز نوشت

حرف زد نیلوفر کاشت ...

پرده را برداریم

بگذاریم که احساس هوایی بخورد

بگذاریم که تنهایی آواز بخواند

چیز بنو یسد به خیابان برود

ساده باشیم

ساده باشیم

چه در باجه بانک

چه در زیر درخت ...

+ نوشته شده در یازدهم اسفند 1387ساعت 20:57 توسط شیما |


کاش رويا هايمان روزي حقيقت مي شدند. تنگناي سينه ها دشت محبت مي شدند.

 سادگي، مهر و صفا قانون انسان بودن است. کاش قانونهايمان يک دم رعايت مي

  شدند. اشکهاي همدلي از روي مکر است و فريب. کاش روزي چشم هامان با

 صداقت مي شدند. گاهي از غم مي شود ويران دلم. کاشکي دلها همه مردانه قسمت

 مي شدند...

 

+ نوشته شده در بیست و ششم بهمن 1387ساعت 16:6 توسط شیما |


قصه ي كهنه دروغ بود ، من و تو بچه گي كرديم       
كه به جاي قصه خوندن قصه رو زندگي كرديم       
در آرزو رو بستيم ، دلمون به قصه خوش بود       
حالا تو قحطي رؤيا اجاق ترانه سرده         
كسي رو بخار شيشه دل نقاشي نكرده         

 چرخ و فلك مي خواستيم ، فلك نصيبمون شد           
ساده ي ساده بوديم ، كلك نصيبمون شد         
دنبال يه حقيقت تو آينه ها مي گشتيم       
اما تو قاب گريه ، ترك نصيبمون شد        

+ نوشته شده در دهم بهمن 1387ساعت 16:21 توسط شیما |


استاد زبان فرانسه در مورد مذکر يا مونث بودن اسمها توضيح ميداد که پرسيد کامپيوتر مذکر است يا مونث؟
 
کليه دانشجويان دختر جنس رايانه را به دلايل زير مرد اعلام کردند
وقتي به آن عادت مي کنيم گمان مي کنيم بدون آن قادر به انجام کاري نيستم
با آن که داده هاي زيادي دارند اما نادانند
قرار است مشکلات را حل کنند اما در بيشتر اوقات معضل اصلي خودشانند
همين که پايبند يکي از آنها شديد متوجه ميشويد که اگر صبر کرده بوديد مورد بهتري از آن نصيبتان مي شد
کليه دانشجويان پسر به دلايل زير جنس رايانه را زن اعلام کردند
به غير از خالق آنها کسي از منطق دروني آنها سر در نمي آورد
کسي از زبان ارتباطي آنها سر در نمي آورد
کوچکترين اشتباهات را در حافظه دراز مدت خود ذخيره مي کنند تا بعد ها تلافي کنند
همين که پايبند يکي از آنها شديد بايد تمام پول خود را صرف خريد لوازم جانبي آنها بکنيد

+ نوشته شده در پنجم بهمن 1387ساعت 16:20 توسط شیما |


امشب!

  در تنهایی و سکوت!   میان بهت و حیرت!  

عشق و غرور من!

  ایران سراسر اتفاق و پر حادثه ای  است، که در روند لحظه های تاریک تاریخ، بارها و بارها شکسته. 

زخم خورده.

 بغض کرده.  

لرزیده.

سوخته.

 گریسته.  

 ... اما !  از پای نیفتاده.

+ نوشته شده در چهارم دی 1387ساعت 14:44 توسط شیما |


واسه اینکه وقتی سوار اتوبوس میشند اگه صندلی ها هم خالی باشه میرند ته اتوبوس، تو ترافیک، چله تابستون، 1 ساعت سرپا وای میایستند، شاید بند کیفه دختره گیر کنه بهشون..

واسه اینکه وقتی تو خیابون راه میرند، کافیه فقط یه دختری از کنارشون رد شه، گردن نیست لامسب( معذرت، آخه آدم عصبی میشه دیگه)، مثل جغد 180 درجه گردنه می چرخه..

واسه اینکه وقتی یه ماشین گیرشون میاد، پا میشند میرند یه جایی مثله جردن، اونجا صد بار یه خیابون رو بالا و پایین میرند، 100 بار بوغ میزنندو 200 بار ترمز، بعدشم میزنی به یه پیر زنه، اون موقع هستش که آخر روز میشه.اون لحظه آدم آرزو می کنه که بره خودش رو دار بزنه.)

واسه اینکه وقتی میرند کوه، پشت دختره میرند بالا از کوه، بعدش کم میارند و رنگش سرخ میشه و تازه می فهمه که دختره کوهنورد بوده!!

واسه اینکه وقتی حس غرورش گل میکنه میبینه دختره داره با یه پسره دیگه دعوا می کنه میره جلو، با پسره دعوا میکنه، بعدش که خوب کتکه رو خورده می فهمه که یارو داداشش بوده

واسه اینکه وقتی یه دختر کنار پسره میشینه تو تاکسی، و پسره می خواد استفاده ی معنوی ببره، 10 برار مسیرش رو میره تا با دختره باشه، وقتی که دختره پیاده میشه، میره تو رویا، اون وقته که می فهمه به جای میدون ولیعصر، رسیده به تجریش. و وقتی که بر می گرده با تاکسی، می فهمه که تمام پولش رو داده به تاکسی قبلیه، و اونجا یکم مشتمال میبینه از راننده تاکسیه و بعدش فحشه که به خودش میده...

+ نوشته شده در بیست و پنجم آذر 1387ساعت 17:47 توسط شیما |


ديروز 87/9/10 بود.هفته اي پيش همسايه ي مان،كارت عروسي دخترش را برايمان آورد كه خانوادگي به جشن ازدواج اش واقع در سالن خليج فارس (در تهران پارس)دعوت شده بوديم.من هم كه از خدا خواسته ، خواستار رفتن به اين جشن بودم..بالاخره ديروز كه يكشنبه بود من از مدرسه اومدم،كمي استراحت كردم سپس يه دوش گرفتم و بعد آماده رفتن به آرايشگاه شديم....ساعت حدود 6/30 با ددي تماس گرفتيم تا بدنبالمان بيايد و با هم به خانه برگرديم..پس از سي دقيقه حدوددا همگي آماده و كاملا خوش تيپ كرده بوديم .سپس سوار ماشين شديم و گازيديم تا مقصد...به سالن كه رسيديم، ماشين رو درجاي مناسبي پاركيديم و وارد شديم كه در ورودي سالن برادر عروس و يك پسر ديگه ايستاده بودند كه راهنمايي كرده و خوش آمد ميگفتند.(.معلوم بود كه برادر عروس خيلي شاد و خرم بود من كه از چهره و تيپ اش فهميدم!!!!)...

خلاصه وارد كه شديم آنقدر صداي بزن و بكوب و اركستر زياد بود كه صدا به صدا نميرسيد..بعد به ميزي كه همسايگان در آن جمع بودند پيوستيم...پس ار كمي گپ زدن(درحاليكه براي گفتگو بايد فرياد ميزديم تا ديگري متوجه حرفمان شود!!!)،شام را با تمامي مخلفاتش آوردند...عروس و داماد هم كه از اول تا آخر مجلس وسط بودند و با هم ميرقصيدند.من كه تا بحال عروس و داماد به اين شيطوني نديده بودم!!!عروس هم خيلي قشنگ شده بود.توازن ميان مدل موها و تاج و تور سرش در زيبايي اش تاثير محسوسي داشت...حالا بگذريم از لباس اش كه زيبا و خوش دوخت و البته خيلي...بود...

خلاصه بعد از همه ي اينها نوبت به رفتن رسيد.هرچند كه ميدونستيم بعد از سالن ، در خانه ي مادر داماد(طبق رسم هميشگي)تا صبح بزن و بكوب است ولي چه كنيم كه ما از همسايگان بوديم و رفتن به چنين جايي براي خويشاوندان نزديك است نه ما...

به بيرون كه رفتيم همه آقايان در راهروي سالن منتظر خروج خانوم ها بودند.كه در اون ميان ددي و يكي از همسايگان رو ديديم كه كنار ماشينهايمان ايستاده بودند و شباهت زيادي به موش آب كشيده پيدا كرده بودند..(چون بارون خيلي شديدي مي آمد)و برخي به شوخي مي گفتند :"حتما عروس و داماد خيلي ته ديگ مي خوردند كه شب عروسيشان بارون گرفت".البته قبل از خروج مان؛از عروس و داماد و برخي هاكه ميشناخيمشان خداحافظي كرده و آرزوي خوشبختي برايشان كرديم..بعد از خروج هم وارد ماشين شده و به خانه برگشتيم...در حاليكه من بايد براي فردايش درس ميخواندم و نخوانده بودم، از فرط خستگي و خواب آلودگي گرفتم خوابيدم...

امروز هم كه مامي با چندتا از همسايه ها بهمراه هم به مجلس پايتختي واقع در خانه مادر داماد شركت كردند....

اين هم خاطره اي از يك شب خوش و به ياد ماندني...

+ نوشته شده در یازدهم آذر 1387ساعت 22:28 توسط شیما |


منشور حقوق بشر كورش:

اينك كه به ياري مزدا ، تاج سلطنت ايران و بابل و كشورهاي جهات اربعه را به سر گذاشته ام ، اعلام مي كنم :
كه تا روزي كه من زنده هستم و مزدا توفيق سلطنت را به من مي دهد

دين و آيين و رسوم ملتهايي كه من پادشاه آنها هستم ، محترم خواهم شمرد و نخواهم گذاشت كه حكام و زير دستان من ، دين و آئين و رسوم ملتهايي كه من پادشاه آنها هستم يا ملتهاي ديگر را مورد تحقير قرار بدهند يا به آنها توهين نمايند .

من از امروز كه تاج سلطنت را به سر نهاده ام ، تا روزي كه زنده هستم و مزدا توفيق سلطنت را به من مي دهد ،
هر گز سلطنت خود را بر هيچ ملت تحميل نخواهم كرد
و هر ملت آزاد است ، كه مرا به سلطنت خود قبول كند يا ننمايد
و هر گاه نخواهد مرا پادشاه خود بداند ، من براي سلطنت آن ملت مبادرت به جنگ نخواهم كرد .

من تا روزي كه پادشاه ايران و بابل و كشورهاي جهات اربعه هستم ، نخواهم گذاشت ،
كسي به ديگري ظلم كند و اگر شخصي مظلوم واقع شد ، من حق وي را از ظالم خواهم گرفت
و به او خواهم داد و ستمگر را مجازات خواهم كرد .

من تا روزي كه پادشاه هستم ، نخواهم گذاشت مال غير منقول يا منقول ديگري را به زور يا به نحو ديگر
بدون پرداخت بهاي آن و جلب رضايت صاحب مال ، تصرف نمايد

من تا روزي كه زنده هستم ، نخواهم گذاشت كه شخصي ، ديگري را به بيگاري بگيرد
و بدون پرداخت مزد ، وي را بكار وادارد .

من امروز اعلام مي كنم ، كه هر كس آزاد است ، كه هر ديني را كه ميل دارد ، بپرسد
و در هر نقطه كه ميل دارد سكونت كند ،
مشروط بر اينكه در آنجا حق كسي را غضب ننمايد ،

و هر شغلي را كه ميل دارد ، پيش بگيرد و مال خود را به هر نحو كه مايل است ، به مصرف برساند ،
مشروط به اينكه لطمه به حقوق ديگران نزند .

من اعلام مي كنم ، كه هر كس مسئول اعمال خود مي باشد و هيچ كس را نبايد به مناسبت تقصيري كه يكي از خويشاوندانش كرده ، مجازات كرد ،
مجازات برادر گناهكار و برعكس به كلي ممنوع است
و اگر يك فرد از خانواده يا طايفه اي مرتكب تقصير ميشود ، فقط مقصر بايد مجازات گردد ، نه ديگران

من تا روزي كه به ياري مزدا ، سلطنت مي كنم ، نخواهم گذاشت كه مردان و زنان را بعنوان غلام و كنيز بفروشند
و حكام و زير دستان من ، مكلف هستند ، كه در حوزه حكومت و ماموريت خود ، مانع از فروش و خريد مردان و زنان بعنوان غلام و كنيز بشوند
و رسم بردگي بايد به كلي از جهان برافتد .

و از مزدا خواهانم ، كه مرا در راه اجراي تعهداتي كه نسبت به ملتهاي ايران و بابل و ملتهاي ممالك اربعه عهده گرفته ام ، موفق گرداند .

                                             

+ نوشته شده در دهم آبان 1387ساعت 17:32 توسط شیما |


امروز دوم آبان است...روز میلاد و ورودم به این زمین خاکی...آخرین روزی که پیش آفریننده مهربونم هستم...و آخرین  لحظه ایست که مسلط بر زمین و آدمیان همراه با دوستان قدیمی ام - همانهایی که پس از بدنیا آمدنم به  من یاد دادند تا به آنها بگویم: فرشته!!  - ایستاده ام و نظاره گر کارهای آنها هستم... 

ولی ساعت ۸:۵۹ دقیقه ي شب یکی از همان دوستان به من تلنگری می زند که نشان از جدایی دارد...و با شتاب به من می گوید:" سریعتر...فقط یک دقیقه وقت داری..."من نگاهی حزن آلود به او میکنم ولی او بی صبرانه مشتاق رفتن من است...و من...!!!

و اين را هم همان فرشته كوچولو به من گفت:"تولدت مبارك"

+ نوشته شده در دوم آبان 1387ساعت 21:0 توسط شیما |


+ نوشته شده در بیستم مهر 1387ساعت 14:52 توسط شیما |


سلام.شايد بپرسيد كه من اين چند روز كجا بودم و چرا آپ نكردم؟!..ولي من بجاي پاسخ خاطره شيرين اين چند روز رو براتون مي نويسم تا شما، هم لذت ببريد وهم نبودنم رو توجيه كنين...

روز جمعه اول شهريور تصميم گرفتيم كه چهار نفره يك سفر تابستانه را بسمت خطه ي كردستان(غرب ايران) آغاز كنيم.شنبه صبح زود بيدار شديم و پس از آماده شدن خانه را ترك گفتيم.از تهران بسمت ساوه حركت كرديم و صبحانه را خورديم.بعد شهرهايي از جمله :نوبران،فامنين،كبودر آهنگ را پشت سر گذاشتيم تا به علي صدر رسيديم.بليط ورودي غار را گرفتيم و داخل بزرگترين غار آبي جهان(علي صدر)شديم.واي كه چقدر زيبا بود!!!خلاصه پس از گذشت حدود 2 ساعت از غار بيرون اومديم و بعد كمي استراحت و صرف نهار،عازم رفتن به سنندج شديم، يعني مقصد اصلي مان!!!

در راه قروه را گذرانديم و سپس به شهر زيباي سنندج رسيديم..واي كه هرچقدر بگويم سرسبز و فوق العاده قشنگ كم گفتم!!انگار كه پا به اروپا گذاشته بودم و از سبز بودن درختانش در حيرت بودم.پس از اندكي تماشاي شهربدنبال هتلي براي اقامت بوديم.تا بالاخره يك هتل را كرايه كرديم.در راه به مردم كرد اهل سنندج نگاه مي كردم..خصوصيت ظاهريشان تقريبا يكي بود:سرخ و سفيد،چشمهاي روشن،موها و ابروان مشكي و در نهايت زيبا و شيك...البته مردان آنها هنوز اصالتشان را حفظ كرده بودند و با لباسهاي كردي !!!براي شام به بيرون رفتيم و تصميم خوردن پيتزا رو گرفتيم.در راه به خيابانها نگاه ميكردم كه حتي يك پوست تخمه در آن يافت نمي شد و بعد با تهران مقايسه كردم و تفاوت محسوسي رو حس كردم!!!پس از صرف پيتزا براي گشتن به پارك ديدگاه رفتيم كه از انجا همه جاي شهر سنندج پيدا بود...در راه برگشت كه بوديم،وقتي مردم شان متوجه مي شدند ما مسافريم، خوش آمد مي گفتند و به خانه خودشان ما رو تعارف ميكردند...از اينكه اينچنين مردم خوب و مهمان نواز و مهرباني هموطن من اند در پوست خودم نمي گنجيدم...فردا صبح اش هم به خانه كرد(موزه مردم شناسي)رفتيم كه بسيار زيبا و ديدني بود..ظهر عازم رفتن به مريوان شديم و به رستوران ژوان رفتيم .كه وقتي معني اين واژه را از صاحب رستوران پرسيديم گفت يعني پاتوق!از او هم آدرس چند هتل را گرفتيم تا بالاخره هتل قصر رو انتخاب كرديم.نزديك غروب به درياچه زيباي زري وار رفتيم.انجا هم بي نهايت زيبا و ديدني بود و واقعا مثل زر مي درخشيد!!!اتفاقا سوار قايق هايي كه كرايه ميدادند هم شديم و...از انطرف هم به مرز باشماق رفتيم و پس از گذراندن جاده باصفا و سرسبزي به لب مرز رسيديم .به حصارهايي كه ايران را از كشور همسايه جدا ميكرد...

به هتل كه برگشتيم،ديديم در تالار پذيرايي كنار هتل،جشن عروسي كردها ست!!!بزن و بكوب (اركستر كردي)!!كه مجلس مختلط بودمردها با لباسهاي كردي رسمي و زنها با لباسهاي رنگي شاد و زيبا،دست به دست هم داده بودند و با هم مي رقصيدند!!!ما هم كه ديديم ديگر چنين فرصتي برايمان پيش نمي آد رفتيم تماشا...فردا ظهر هم به سمت شهر بانه رفتيم كه بازار هاي خوبي داشت..و شب هم براي اقامت به شهر بيجار رفتيم(هتل بام)و صبح هم عازم تهران شديم و سه شنبه غروب به خانه رسيديم....

خيلي خوشحالم از اينكه كمي از اوقات فراغتم صرف گشت و گزار در شهرهاي زيباي غربي ايران شد..از اينكه مي تونم با اين آپ خيلي ها رو تشويق به رفتن به آن خطه سرسبز و زيبا كنم..واقعا خيلي خوشحالم !!!

+ نوشته شده در هشتم شهریور 1387ساعت 12:21 توسط شیما |


پنج شنبه شب تصميم گرفتيم بهمراه خانواده براي شام به پاركي جايي برويم.آماده شديم و براه افتاديم.در راه درحال تصميم گيري بوديم كه به كجا و كدام پارك برويم كه بالاخره تصميم نهايي،اول پيتزا و بعد پارك ملت شد!خلاصه راه را ادامه داديم كه ديديم بالاي خيابان وليعصر را بستند و مجبور شديم از راههاي ديگري برويم..تااز اتوبان ها سر در آورديم..اتوبانهاي عريضي كه در تاريكي اول شب گنجانده شده بودند و هر يك به ديگري ختم ميشدند و تنها تيرچراغ برقهاي اطراف بزرگراهها و برجهاي بلند در سكوت ميرقصيدند!!هر، از گاهي به تابلوهاي راهنما نگاهي مي انداختم و پس از آنكه مي ديدم چند دقيقه يكبار ، نام يكي از اتوبانها از روي تابلو ها محو ميشود،مي فهميدم كه سرعت ماشين بيش از آن است كه متوجه عقربه اي كه روي 120 صعودي بود شوم..گاهي هم در صحبتها و شوخي ها شركت ميكردم و گاهي هم درحاليكه گوشهايم متوجه آهنگ ملايم داخل پخش بود، ديدگانم بر روي ماه تمام رخ شهرم خيره ميشد و مي ايستاد...

خلاصه آنقدر گرم شوخي و صحبت بوديم كه يك لحظه همه مان با ديدن مكان كاملا متفاوتي با آنچه تصميمش را گرفته بوديم، خنده مان گرفت و با خنده گفتيم:"نگفتيم ف ، ولي اومديم فرحزاد"!!!!

خلاصه از اينكه به اين مكان خيلي خوب سنتي اومده بوديم خوشحال و خرسند شديم.چون هم برنامه اي چيده بوديم كه يك شب تابستان را بايد به فرحزاد برويم و هم خاطره خوشي از آن داشتيم...ماشين را در جاي مناسبي پارك كرديم و پياده بسمت خيابان با صفايش براه افتاديم.آلوچه و لواشك و هزارجور هله هوله ي خوشگل و خوشمزه، گردو تازه كاغذي ،قليان هاي رنگارنگ،بوي كباب و...نشان از صفاي آنجا بود.پس از گشتي به يكي از آن باغ هايش رفتيم و سفارش شام داديم...پس از صرف شام هم گپي زديم و كم كم براه افتاديم.واقعا اينجاست كه مي توان اكسيژن را در تهران تنفس كرد!!!خلاصه باز هم اتوبانها را البته اينبار ساعت حدود12نيمه شب طي كرديم كه من و ددي هوس بستني سنتي كرديم( كه بقول خواهرم، پدر و دختر مثل هم شكمو اند..)كه به تبعيت ما، مامي و خواهرم هم قبول كردند..خلاصه ساعت 1:30-1 بسمت خانه برگشتيم...جاي هركس كه نبود خالي...چون خيلي خوش گذشت و شب به ياد ماندني اي بود!!!

+ نوشته شده در بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 15:3 توسط شیما |


سلام.سلامي به گرمي اين روزهاي گرم و به شلوغي اين سر بنده ي حقير!!!ضمن اينكه بايد از شما عزيزان پوزش بخواهم بدليل اينكه مدتي بود چيزي دروبلاگم نمي نوشتم.شايد آنقدر سر م شلوغ بوده كه وقتي برايم پيش نمي آمده.البته در اين مدت اتفاقاتي هم افتاده كه من نتونستم بنويسم!!!

خب شايد بهتره از ديشب شروع كنم كه به مراسم حنابندان يكي از بستگان رفتيم...جاي هركس كه نبود خالي..چون خيلي مراسم خوب و شادابي بود و خيلي خوش گذشت( بزن و بكوب و رقص و آواز و...)كه تا ..:3 بعد از نصفه شب بطول انجاميد و بعد راه برگشت بخانه را از سر گرفتيم...خلاصه اين up رو گذاشتم تا دليل موجهي براي تاخير ها و غيبتها يم باشه چون هفته اي كه در پيش رو دارم خيلي هفته ي پر مشغله اي خواهد بود...

+ نوشته شده در هجدهم مرداد 1387ساعت 23:54 توسط شیما |


سلام.اين روزها تازه دارم طعم تابستون رو مي چشم...تازه يه كم اوقات فراغت پيدا كردم...اوقاتي كه براي خودم و شاديها م باشه.!!!ديروز به همراه خواهرم - كه مثل خودم براي همه چيز پايه است - به كافي شاپ اي قدم رنجه فرموديم...اونجا نشستيم و من سفارش Sun shine دادم و خواهرم هم سفارش Milk shake ...كمي هم بوديم و يك دل سير براي هم حرف زديم و از خاطراتمون گفتيم و بعد براه افتاديم...سر راه به پاساژي كه نزديكي خانه مان هست رفتيم و من كمي هم براي خودم خريد كردم...

تا رسيديم ، برق ها هم رفت و ما مونديم و تاريكي ها...

خلاصه با وجود بي برقي ما از شاد موندم كم نياورديم و باز هم اهنگ گذاشتيم و...!!!

اين هم از خاطره كوتاه ديروزم...

                  

+ نوشته شده در هشتم مرداد 1387ساعت 12:10 توسط شیما |


پس يادت باشه هميشه به يادت هستم

+ نوشته شده در ششم مرداد 1387ساعت 20:37 توسط شیما |


اينجانب در طول سال تحصيلي براي تابستونم خيلي برنامه ريزي انجام داده بودم و يكي از اين برنامه ها شروع خواندن كتاب غزليات حافظ بود...ديشب شروع كردم و حس بسيار زيبايي در وجودم احساس كردم كه هيچ گاه به آن دست نيافته بودم...حسي كه در هر حافظ خوان اي بوجود مياد...شعرهايش آنقدر عاشقانه است كه حتي دل سنگ را هم عاشق و شيفته مي كند..هرچند كه من مدتي پيش از يك حافظ شناس شنيده بودم كه عشق حافظ ، آن عشقي كه ما تصورش را ميكنيم نيست ؛ بلكه آن عشقي است كه خدا معشوق اش هست...

در هر صورت ، شعر هايش واقعا بي نظير و يگانه است..

و حالا هم غزلي از آن حضرت والامقام را زيبايي دهنده وبلاگم قرار ميدهم تا شما هم از سخن شيرين و كلام نغزش بهره مند شويد:

 

در نمازم خم ابروي تو با ياد آمد

حالتي رفت كه محراب به فرياد آمد

ازمن اكنون طمع صبرودل وهوش مدار

كان تحمل كه تو ديدي همه بر باد آمد

باده صافي شد ومرغان چمن مست شدند

موسم عاشقي و كار به بنياد آمد

بوي بهبود ز اوضاع جهان مي شنوم

شادي آور گل و باد صبا شاد امد

از عروس هنر از بخت شكايت منما

مجلس حسن بياراي كه داماد آمد

دلفريبان نباتي همه زيور بستند

دلبر ماست كه با حسن خداداد آمد

زير بارند كه درختان تعلق دارند

اي خوشا سرو كه از بار غم آزاد آمد

مطرب؛از گفته حافظ غزلي نغز بخوان

تا بگويم كه ز عهد طربم ياد آمد....

                                               

+ نوشته شده در یکم مرداد 1387ساعت 20:39 توسط شیما |


این هم تقدیم به همه ی پدر های مهربون ایرونی...

                                

+ نوشته شده در بیست و ششم تیر 1387ساعت 17:21 توسط شیما |


سلام.قبل از هر چيز بايد از تاخير عريض و طويل خودم پوزش بطلبم.چون اينجانب با اينكه تابستون شروع شده هنوز هم از مشغله ها رهايي پيدا نكرده و به مراتب سرم شلوغتر هم شده...چه كنيم كه گرفتاري هاي زندگي امان مون را بريده...در طول سال كه درس داشتيم و به شدت درس مي خونديم بيشتر ميومديم آپ مي كرديم تا حالا كه مثلا اوقات فراغت مون هست ..اونم چه اوقات فراغتي!!! والا من كه نمي دونم توي كدوم يكي از اين جشن هاي محله شركت كنم!!!يا با كدوم ننه قمري كه پايه ي همه جا رفتن باشه برم بيرون هواخوري...

پريروز مثلا مي خواستم برم با يكي از دوستان بيرون(كافي شاپ)مي خواستم زودتر بهش بزنگم كه يهو نگه چرا دير گفتي...ساعت 12:45 ظهر بهشsms دادم.كه خانوم خواب تشريف داشته بعد از گذشت 2 ساعت هم زنگيده:آخ خاله ام ميخواد بياد خونه مون و..هزار بهونه ساختگي و بيخودي...كه منم نصفه كاره گوشيو گذاشتم و وقت خودمو تلف نكردم..به يكي ديگه زنگيدم..124 تا زنگ خورد تا يكي گوشيو برداشت:..ب.له..فهميدم كه خونه نيست كه دادشش برداشته..منم گوشيو گذاشتم چون حال حرفيدن رو نداشتم..كم مونده بود اعصابم بهم بريزه..اين خواهرم هم كه رفته با دوستاش عشق و حال ...وگرنه واسه همه چيز پايه است .حالا شيما موند و حوض اش...

بقيه رو هم كه ماشالا همه شون يا ايرانسل شارژي دارند و يا تاليا ..كه هيچ وقت هم نه آنتن داره و نه هيچي..تازه sms هم بدي فردا صبح به دستشون ميرسه..و بخاطر همينا هم ترجيح دادم بمونم خونه و آهنگ گوش بدم . البته اينجانب فقط با صداي زياد(دوبس دوبسي) حال مي كنم كه متاسفانه مامي سرش درد ميكرد و...نتونستم حال كنم...اينم از اوقات فراغت يك شهروند تهراني...

+ نوشته شده در بیست و چهارم تیر 1387ساعت 17:12 توسط شیما |



 



Design by : Night Skin












انواع کـد های جدید جاوا تغیــیر شکل موس